محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
645
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
آن روز تا شب حرب كردند . و ديگر روز هنوز تاريك بود كه على سپاه را بر نشاند و حرب اندر پيوستند . و على به قلب اندر بيستاد و مالك اشتر پيش اندر رفت . و معاويه قبّه اى زده بود از اديم به قلب اندرو بر تخت نشسته ، و عبد الرّحمن بن خالد بن الوليد بر در قبّه ايستاده و شمشير كشيده و چهار هزار مرد گرداگرد وى . پس چون چاشتگاه بود [ سپاه ] شام آهنگ هزيمت كردند . عمرو بن العاص از قبّه بيرون آمد تا سپاه بر وى گرد آمدند . همه بيكبار حمله كردند بر ميمنهء على . سپاه على از ميمنه روى بگردانيدند ، و هر چند على بانگ كرد و ايشان را باز خواند نيامدند . على گفت : اى مردمان ، چنان دانيد كه اين ميمنه خود نبود . و على پياده شد و سپاه شام از ميمنه از پس سپاه على رفته بودند . و با ايشان همى آويختند . چون سپاه شام ديدند كه على پيشتر شد ، ايشان دست از ميمنه باز داشتند و باز جاى آمدند . و على مالك را بديد و گفت : اين مردمان كوفه با ما وفا نكردند و بازگشتند ، بنگر تا ايشان را باز توانى آوردن . مالك از پس ميمنه بتاخت و بانگ كرد و گفت : يا آل نخع ، همه گفتند لبيك ، و بيستادند . مالك گفت يا اهل عراق ، شماايد ستودگان و سواران و مردان ، باز آييد كه امير المؤمنين شما را همى خواند . ايشان چون بشنيدند ، بازگشتند و پيش على آمدند ، و تكبير كردند و بر سپاه شام حمله كردند . و مالك الاشتر و على حمله كردند و سپاه شام از جاى بركندند ، و هزيمتيان خويشتن را بر قبّهء معاويه زدند . معاويه بيرون آمد و برفت و خواست كه بازگردد . عمرو بن العاص گفت چه بوده است ، يك زمان ديگر صبر كن . و عبد الله بن بديل با سيصد مرد خويشتن بر لشكر معاويه زدند ، و خلقى را از سپاه شام بكشت . معاويه گفت بنگريد تا آن كيست ، و پنداشت كه على است . سپاه را بانگ زد تا او را به ميان اندر گرفتند و بكشتند . چون نگاه كردند عبد الله بن بديل بود . و سپاه معاويه اين سيصد مرد را كه با او بودند به ميان اندر گرفتند . مالك آن بديد حمله كرد با همه سپاه عراق و سپاه شام از جاى بركندند . و مالك اندر آمد و آن سيصد مرد را از دست معاويه برهانيد . چون معاويه بديد كه كار همه مالك همى كند ، گفت : هيچكس هست كه پيش مالك شود و ما را كفايت كند از كار او . عبيد الله بن عمر گفت : من